
اگهبی تو تنها گوشه ای نشستمتویی تو وجودم بی توبا تو هستماگه سبز سبزم تو هجـومپاییزذره ذره من از تو شدهلبـریزای همیشههمدم واسه درد دلهامعطر تو همیشهجاری تو نفسهامای کهتار و پودم از یاد تو بیتاببا منی ولی باز دوری مثلمهتاببی تو با تو بودن شدهشب و روزمبی تو اما یادت با منههنوزمتویی توی حرفام تویی تونفسهامولی جای دستات خالیه تو دستاممن به شوقو یادبارونزندهام وپژمرده نمیشمتشنه یهقطرهامازرد و دل آزردهنمیشمسختهوقتی تو غزلها از من و تو واژه اینیستسخته بی تو با توبودنسخته اما چاره ای نیستبی تو با توبودن شده شب و روزمبـــی تو اما یادت...
ادامه مطلب
هوس کرده ام زمان بہ عقب برگردد کودڪ شوم مادرم جوان شود پنجشنبہ باشد و ظہر و یڪ جاے گرم مثل خانہ ے مادربزرگ هوس کرده ام زمان بہ عقب برگردد سرسفره اش بشینم و در همان کاسہ هاے گل گلے برایم آبگوشت بکشد هوس کرده ام آنقدر برگردم بہ عقب تا باز هم از جیب پیراهن گلدارش برایم شعبده بازے کند شکلات بیاورد عجب رسم تلخے دارد بزرگسالے... کاش مےشد از بزرگسالے استفاء داد من دلم همان کودکے بےدغدغہ را مےخواهد #سایہ_اقبال...
ادامه مطلب